به من بگو
پدر جان دلم تنگ است 

به من بگو ، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟
به من بگو، چطوري ميخوابي؟ جايت نرم است؟
به من بگو، چه شکلي شده اي؟ هنوز مثل آن وقت ها هستي؟
به من بگو، چه کم داري؟ بازوان مرا؟
به من بگو، حالت چطور است؟ خوش مي گذرد؟
به من بگو، آن ها چه مي کنند؟ دليريت پا برجاست؟
به من بگو، چه کار ميکني؟ کارت خوب است؟
به من بگو، به چه فکر مي کني؟ به من؟
مسلماً فقط من از تو مي پرسم!
و جواب ها را مي شنوم که از دهان و دستت مي افتند
اگر خسته باشي، نمي توانم
باري از دوشت بردارم.
اگر گرسنه باشي، چيزي ندارم که بخوري.
و بدين سان گويا از جهان ديگري هستم
چنان که انگار فراموشت کرده ام ولی به خدا نه !هرگز فراموشت نمی کنم پدرم !!!
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 1:14 توسط پرستو
|
بار ديگر دلم مي خواهد مثل همان پرستوی كوچك خودم را به آغوش آسمان پرتاب كنم بي خيال و فارغ از اينكه آيا كسي هست كه مواظب باشد من نيفتم ! ...پرواز موج دار پرستوها چقدر بي خيال است و بي غم انگار او هم مي داند كه بهار چقدر آدمها را مست و بي هوش مي كند ... راستي چقدر آزادي خوب است ... حس دوست نداشتن و داشتن همه و هيچ كس .... رها ... فارغ .... آزاد از بند انتظار كسي ... عزيزم هيچ غصه نخور كه همه از اينجا سفر كرده اند ... سفر قانون زندگي است و مهاجرت تنها راه گريز از خودباختگيست من پرستو هستم دوست دارم تجربه هایی که آموختم هر چند ناقابل اینجا بیارم و آهسته و پیوسته همراهتان باشم در آسمان خیالتان