درباره پدرم

سفر قانون زندگیست ......

پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه ات، کودکی هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم.
میخواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه هایی را خوردی که مال تو نبودند!
ببخش
اگر ناخنهای ضربدیده ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود ببخش اگر بیماری خاموش تو را حس نکردم و
ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛ اما امروز، بیدارتر از
همیشه، آمده ام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بر بلندای پیشانیت
بزنم. ولی افسوس...پدر !چقدر زود دیر شد .
آن روزها، سایه ات آنقدر بزرگ بود که
وقتی می ایستادی، همه چیز را فرا میگرفت؛ اما امروز، بی تو، شکوه جهان، ویرانه ای است مسکوت و بی هیاهو.
دلم میخواهد به
یکباره، تمام بغض تو را فریاد کنم. ساعت جیبی ات را که نگاه میکردی ، یادم
میآید که وقت غنچه ها تنگ شده بود؛ درست مثل دل من برای تو.
آهسته گفتی:خدانگهدارت و رفتی
پدرم ، تنها کسی بود که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !




بار ديگر دلم مي خواهد مثل همان پرستوی كوچك خودم را به آغوش آسمان پرتاب كنم بي خيال و فارغ از اينكه آيا كسي هست كه مواظب باشد من نيفتم ! ...پرواز موج دار پرستوها چقدر بي خيال است و بي غم انگار او هم مي داند كه بهار چقدر آدمها را مست و بي هوش مي كند ... راستي چقدر آزادي خوب است ... حس دوست نداشتن و داشتن همه و هيچ كس .... رها ... فارغ .... آزاد از بند انتظار كسي ... عزيزم هيچ غصه نخور كه همه از اينجا سفر كرده اند ... سفر قانون زندگي است و مهاجرت تنها راه گريز از خودباختگيست من پرستو هستم دوست دارم تجربه هایی که آموختم هر چند ناقابل اینجا بیارم و آهسته و پیوسته همراهتان باشم در آسمان خیالتان