سفر قانون زندگیست ......

پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته‏ ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ ات، کودکی‏ هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم.

می‏خواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه‏ هایی را خوردی که مال تو نبودند!
ببخش اگر ناخن‏های ضرب‏دیده‏ ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود ببخش اگر بیماری خاموش تو را حس نکردم و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛ اما امروز، بیدارتر از همیشه، آمده‏ ام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بر بلندای پیشانی‏ت بزنم. ولی افسوس...پدر
!چقدر زود دیر شد .
آن روزها، سایه‏ ات آن‏قدر بزرگ بود که وقتی می‏ ایستادی، همه چیز را فرا می‏گرفت؛ اما امروز،  بی‏ تو، شکوه جهان، ویرانه‏ ای است مسکوت و بی‏ هیاهو.
دلم می‏خواهد به یک‏باره، تمام بغض تو را فریاد کنم. ساعت جیبی‏ ات را که نگاه می‏کردی ، یادم می‏آید که وقت غنچه ‏ها تنگ شده بود؛ درست مثل دل من برای تو.

آهسته گفتی:خدانگهدارت و رفتی

پدرم ، تنها کسی بود  که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !